+ سلامی دوباره

سلللللللااااااااااااااااااااام

بعد از اندی اومدمو دارم مینویسم ...

خوب مسلما ً دوستای خوبم دیگه فراموشم کردنو منو به دست خدا سپردن ....

اون موقع که این وبلاگ ساخته شد دختری بودم آزاد و بی پروا ....

اما الان که دارم اینو مینویسم زنی هستم در آستانه بهاری سبز...

6 ماه که کنار همسر عزیزم هستمو روزها رو سپری میکنم...

نویسنده : میترا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تا اطلاع ثانوی میروم از شهر چشمان شما بیرون...

بار خود را بسته ام دارم از اینجا میروم

بار آخر شد مرا دیدی و فردا میروم

خواستی با من بیا و خواستی ترکم بکن

باز دارم در پی کشف معما میروم

...

میروم نه برا اینکه دلم از اینجا و آدمهایش گرفت ، میروم نه برای اینکه باد به غبغب انداخته ام و فضل و ادب از سرو کولم بالا میرود .میروم چون ادیبانه حکیمانه خیلی ها خیلی چیزها رو واسم توجیه کردن. میروم تا باری دگیر شانس نیمه جانم یا شاید بهتر بود بگویم قدرت پویای ذهنم را بیازمایم پله ای از پله های طرقی را طی کنم .

آره تصمیم گرفتم اساسی که بشینم درس بخونم . اما این بار از رو اصول . با یه دنیا پشتوانه و انگیزه محکم . چشماتو گرد نکنو این جمله ها رو نخون . درنگ نکنو بعد رفتنم آب بریز پشتمو بگو برو بسلامت . برو میسپارمت به خدا . برو و موفق باش . برو و با یه دنیا لبخند بیا ...

بعد امتحانم میام و شاید روزی که برگشتم بخاطر دلیلی محکمتر و شاید برای نفسی عزیتر برای همیشه دنیای قشنگ وبلاگ نویسی رو بدرود بگم

خاطر تون گرامی

 

نویسنده : میترا ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چوب خط 22. حال سوسماری . مراحل ازدواج موصی..

بسیار سفر باید کرد تا پخته شود خامی...

شادی درون اندیشه احساسم لبریز است ...

هوای کودکانه ذهنم خیال آفتابی شدن دارد ...

هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا

ای وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول

دم خودم جججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججز

اگه گفتین چی شد ؟ بلاخره موصی کیس مورد نظر رو دید . خوشش اومد ...

حالا اگه خیلی زرنگین بگین بعدش چی شد ؟ به کیس مورد نظر تو دریا پیشنهاد دادم...

خوب اینجا رو بگیر چی شد تنبلا ؟ کیس مورد نظر هم از موصی خوشش اومده بودو گفت با مامانم صحبت میکنم

تا اینجا که چیزی رو نگفتید . اما اگه خیلی مردین بگین مامانش چی گفت ؟ ...خوب منم هنوز نمیدونم مامانش چی گفت...

بزارین از اول بگم . دیروز( جمعه) به دوستم گفتم بیا بریم پارک . از موصی هم خواستم ما رو برسونه .امروز هم منو دوستم رفتیم خونه اون دوستم . بعدشم یه حال سوسماری به خودمون دادیمو رفتیم دریا . از ساعت 3 تا 6:30 تو دریا بودیم . وووووووووووای چه مزه ای داد . حال کردیم توپ . سوختیم خفن . اوا خواهر پوست نگو بگو برنزه . کرال سینه . کرال پشت . قورباغه ...همه رو با هم میرفتیم .خلاصه تو اواسط شنا که اون دوستم رفت آفتاب بگیره . بعد از کلی طرح ریزی تو ذهنم . قضیه رو واسه دوستم از اول تا آخر گفتم . همه شرایط موصی رو هم واسش گفتم . گفتم تا یک ماه همینطوری جهت شناخت با هم باشید . بعد که دیدید با هم مچ هستید ایشالله فروردین عقد میکنید . تا الی مهر زایمان کنه . موری هم از سفر بعدیش بیاد( موری آبان میره فروردین میاد) . خدا رو شکر نظر دوستمم هم نسبت به موصی مثبت بود . تا اینجاشو همه چیز خوب پیش رفت . امیدوارم همه چیز خیر باشه و بعد این هم همه چیز روند عالی رو داشته باشه . و موصی و دوستم از هر لحاظ با هم تفاهم داشته باشند که به امید خدا بهم برسند . به هر دوتاشون گفتم که من فقط خوبی پاکی جفتشون رو واسه هم تضمین میکنم . خانواده ها که همدیگر رو میشناسن و خدا رو شکر همه چیز تا اینجا مچ بود...

تو دریا با یه دختر زنجانی دوست شدم . که فوق العاده مثل خودم شاد و اکتیو بود . 19 سالش بود اما ماشالله قیافش درشت بود . وقتی سنمو گفتم کوب کرد . میگفت خیلی ریزه میزه ای . نشون نمیده 24 سالت باشم (تو دلم یه حال سوسماری کردم)

آها اینقدر هول بودم که یادم رفت اول از قضیه سفر بگم . به به میتی خانووم . رسیدن بخیر ...

آقا قضیه اینطوری شد که رفتنم با اشکو آه بود . آخه این پدر جان میدونه من دوس دارم تو راه آهنگ گوش بدم . بعد از اونجایی که فلششو سوزونده بودم . موقع حرکت بم نگفت که فلش موصی تو ماشین نیست تا من رممو بردارم . این شد که وقتی رسیدیم به سفید آب گفتم بابا آهنگ بزار گفت فلش نیست . وای دنیا رو سرام خراب شد . فکرشو بکن 2 ساعت بدون اهنگ . دپرس شدم خفن . مخم داشت صوت میکشید . تو اون جاده های قشنگ باید آهنگ باشه که لذت ببری(من وقتی تو ماشین میشینم دیگه با هیچکی حرف نمیزنمو همه حواسم به جاده میره)... خلاصه با همه احوالات دپرسی رفتم . جاتن خالی خفن خوش گذشت . هوا سرد سرد یخی . باید با کلی پتو میخوابیدیم . تو پست قبلی هم گفتم که خانواده الی اینا هم بودن . و با توجه به حضور مردا یه کوچولو از لحاظ پوشش تو مضیقه بودیم . اما خوب می ارزید آخه با اونا خیلی خوش گذشت . همش میرفتیم میگشتیمو بازی میکردیم . کلی دابرنا بازی کردیم که در نهایت من با کمال افتخار32هزار تومان بردم .نمیدونید پول مفت چه حالی میده . خداروشکر تو موقعیتی هم رسید که بدجور از لحاظ مالی تو مضیقه بودم .کلی هم عکس گرفتم تا براتون بزارم . که نمیدونم حال دارم آپ کنم یا نه

و اما اندر احوالات خودم...

خوبمو عجیب دلنگران خودمو آیندم . از اینکه مجبورم تنها بعضی مسایل رو حل کنم یه کوچولو خسته ام . از اینکه باید خودم مرهم همه خستگیهای ذهنو روحم باشم یکم غمینم . از اینکه به خودمو توانایی هام دارم شک میکنم یه کوچولو عصبانیم ...

بگذریم . خودمو عشقه که هنوز جون دارم که برم راهیی که نمیدونم تهش به کجا میره . دلم برای خودمو شجاعت مغرورانه ام عجیب تنگه. از فردا باید کلی درس بخونم . باید و باید بخونم ...

احتمالا ً دیگه دیر به دیر آپ میکنم به چند دلیل :

1)      من تراب وضع خراب . باید یکم پول پس انداز کنم و از اونجایی که کارت اینترنت زود تموم میشه ( هوشمند نداریم) واقعا /ض دیگه بودجم نمیکشه زود به زود بخرم

2)      هر بار که واسه شماها مینویسم زیادی اروم میشم . و این خیلی خوب نیس . باید یکم مشکلاتو درک کنم تا زندگیمو که بدجور الان داغونه سروسامون بدم....

3)      باید درک کنم که تنها هستمو جز خودم اوست کریم هیچ حامی ندارم ( این خیلی مهمه)

4)      الان چند روزیه باز سر دردام شروع شده و نمیتونم زیاد تو مانیتور نگاه کنم . نمیدونم سر درد بخاطر ضعف چشمامه یا گرما یا استرس عصبی

دوستتون دارمو میسپارمتون به حق

 

 

 

نویسنده : میترا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چوب خط 21 . اندر احوالات خودمو بقیه

این تن بمیره ، دلت سراغی از من میگیره ؟

خوره نوشتن اومده  تو جوونم . دلم میخواد یه متن عاشقانه خیلی قشنگ بنویسم . کلمات هی تو ذهنم پسو پیش میشن ...

آه مجنون من کجایی ؟ صحرا رو بیخیال ، بیا که لیلی ات خون به جگر شد . فرهاد من کجایی ؟ بیستون رو وللش ، بیا که تیشه زدند به ریشه ی شیرینت... ( خوب این جمله معروفیه که من تو جمع دوستام وقتی از عشقولی نیامده مهربانم میپرسیدند میگفتم . آخرشم میگفتم اگه مجنون منو دیدید سلام برسونید . یادش بخیر چه مسخره بازیها که راه نمینداختیم)

نمیدونم واسه خاطر آبو هواست یا از عوارض خونه نشینی  چیه . که بدجوری خیال دو تا شدن اومده تو سرم . هی میگم میتی آدم باش بچسب به زندگیت . نه خدایی دیدین چندتا پست قبلیم بیشتر هول همین مطلب میچرخه ، اصلا ً همش از عروسی آزاده شروع شد. از اون شب که آزاده رو دیدم... آزاده خدا بگم چیکارت نکنه دختر مردمو هوایی کردی . نه خودتو بزار جای من .مادرت یه ریز بگه . زن داداش محترمه هی کلید کنه ،تازه هربار که آقای ح.گ  و خانومش تو رو ببینن واست کلی نطق کنن که ای بابا هر گلی تا یه فصلی طراوت و شادابی داره از اون طرفم  یکمم خودت استعداد داشته باشی دیگه مخ آدم هنگ میکنه خوب...حالا جدای از این شوخی ها وحرفا . این چند روز خوب فکر کردم و این هم نتیجه فکرام:

1-دربست مخلص خدا هستم . مثله آدم نمازمو میخونمو . مثل قبلنا از حضور نابش تو زندگیم لذت ببرم. و شکر گزارشم...

2- به امید خدا از همین امروز شروع میکنم به خوندن . فعلا ً موسسه شرکت نمیکنم تا مهر ببینم چی پیش میاد . آخه اینطور الاف تو خونه چرخیدن واقعا ً اذیت کنندس . البته خیلی به کوب نه .چون به احتمال 90% آخر شهریور میرم همدان بعد هی زیاد و کم کردن فقط روحیه آدمو خسته میکنه...

3- در مورد ازدواج هم با یه دید مثبت بش نگاه میکنم . بنا به دلیلایی که تو پستای قبلی گفتم دریچه قلبمو باز میزارم که بتونم یه شریک مناسب واسه همه لحظهای گرمو سرد روزگارم پیدا کنم و بتونم شادی و زندگی رو با همه طراوت و شادابیم بش هدیه کنم . تو این امر مهم هم توکل میکنم به خدا که معتقدم جز خیر برای من چیزی نمیخواد ...

4-داره ماه رمضان نزدیک میشه . خدا رو شکر تو قلبم نسبت به هیچ کس هیچ کینه ای ندارم . و دارم سعی میکنم ذهنمو مرتب کنم و به همه چیزش سر و سامان ببخشم.

نتیجش بد بود ؟ خداییش راستشو بگین . قول مردونه ، زنونه ، بچگونه ، ناراحت نمیشم . در مورد گزینه 2 و3 باید بگم  که دیگه دوست ندارم اون یکی رو فدای یکی دیگه کنم یا برعکس

خوب همیشه گفتمو باز میگم که پدرجانم فوق العاده آدم منطقی و روشن فکر و با سیاستیه واسه علائق و همه انتخابهای ما ارزش قائله . یه جورایی مثل یه دوسته واسه ما ، بر عکس مادر جان که احساسی نسبت به مسائل برخورد میکنه . وقتی باهم ( با پدرجان) حرف میزدیم . گفت یه جمله میگم والسلام . یه جمله ای که تا ابد تو ذهنم باقی میمونه .گفت : زندگیت ماله خودته ، هم میتونی آتیشش بزنی ، هم گلستانش کنی ، سعی کن عاقل باشی و عقل و دلتو فدای هم نکنی ، و هر دو رو همزمان کنار هم داشته باشی و همیشه یادت باشه که تا زمانی که شخصی نیومدی تو زندگیت بهترین دوستای زندگیت خانوادته . حتی وقتی که خطا کردی ..... راستش جمله بابا بدجوری آتیشم زد . مثل همیشه یه بوسه ناب حواله صورتش کردموIn Love رفتم تو رویای خودم...

باز هوا گرم شد . دلم 10 تا بستنی عروسکی میخواد که همه رو پشت هم بخرم . بستنی رو باید لیس بزنی تا حالیت بشه . تو این چند ماه بالای 500 تا بستنی عروسکی خوردم . صبحون ، عصرونه ، شبونه .یه شب به موصی زنگیدم گفتم داری میای خونه 5 تا بستنی عروسکی بخر . آقا یادش رفت . کم مونده بود گریه کنم.....( این موصی همش بام لجه)

این موصی هم زن بگیر نیس بابا . ازالکی مارو مچل خودش کرده .راستش یکم واسه بی ثباتی شغلش میترسه . از طرفی پدرجان میخواد سمند بخره(هنوز تو حد حرفه) این ماشینو بده موصی . خوب اگه پدرجان ساپورتش نکنه یکم براش سخت میشه . که من معتقدم اگه زن ، زن زندگی باشه همه چیزو درک میکنه .ایشالله هفته بعد منو نپیچونه بریم ببینیمش تا ببینم اصلا ً خوشش میاد . تا بقیشو با زبونم درست کنم . اینجاس که میفهمم قدرت بیانم چقدره . که خودم فک میکنمم زیره 0. تو این هیروبیری که داریم واسش زن پیدا میکنیم آقا گیر داده میخوام برم  دبی . کلید کرده بد جور . بابا هم تو یه حرکت جوانمردانه گفت . سفر خارجه به شرطها و شروطه ها . یا بورس تحصیلی بگیرین برین( که ما از خیرش گذشتیم) یا ازدواج که کردین با همسرتون برین.. به این میگن جواب دندان شکن

 

چند روز پیشا رفته بودم اداره  پیشه آقای ح.گ . وقتی منو دید کلی اول اون خوشحال شد . بعد من خوشحال شدم . کلی واسه هم خاطره گفتیم . بعد درباره انواع کولرها حرف زدیم . بعد گفت نبینم غصه چیزی رو بخوری  . بعد از اندی ساعت رفتم شرکت . یکم اونجا حرفای خاله زنکی زدیم . بعد خواستم برم رشت واسه کارم که دیدم الی ماشالله دیر شده . گذاشتم واسه هفته بعد( آخ بگو برو جهنم اما نرو رشت . لامصب آتیش میباره . مخصوصا ً که خودت ماشین نداشته باشی..) . جدا ً رفتن به اداره کلی از انرژی به تحلیل رفتمو برگردوند...

و اما ندر احوالات خودم رک و پوست کنده :

شادم . مثل همیشه پر از انعطاف  . عقلم همچنان نوک پامه تا بیاد بالا یه چند سالی زمان میبره . تازگیا انگاری قلبم داره یه جوری میشه . گیر نده بابا خودمم تو کارش موندم ...

راستی سلام

این همه من از خودم گفتم . حالا یه کم  شما از خودتون بگید . تیر تپرید ؟ میزونه میزون ؟

بازم فکم داغ کرد شرمنده .این چندتا نکته رو هم بگم شما رو به خیر ما رو به سلامت

مهرسامهرسامهرسا

نکته 1 : کلهم خانواده خودمونو موری اینا و مادرخانومش اینا و برادر خانومش اینا داریم میرم ییلاق ( امام) . آره ویلای بابی جون . بابا با کلاس.. تا جمعه نیستم . زیاد دلتنگی نکنیناااااااااااا

نکته 2 : آیناز کجایی پس تو ؟ هنوز تو چادر زندگی میکنید ؟ راستی بچت دختر بود یا پسر ؟

نکته 3 : یهو حال کردم شکلک بزارم

یا حق

بزن قدش

نویسنده : میترا ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چوب خط20 . روزمرگی و...

همه چی آرومه  ، تو به من دلبستی

هوی کلک خالی نبند ، از چشات فهمیدم...

خلاصه جوون مرگ نشدمو به آرزوم رسیدم ، یعنی واقعا ً رو دلم میموندااااااااااااا ، دیروز شنا کردم ، آخی

سلام جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن ، احوال شما چندتاس ؟

کی گفته من بیکارم ها ؟ دیگه از این به بعد تو این وبلاگ کلمه نچسب بیکاری رو گفتین نگفتینا .گفته باشم . بیکاری اخه ، اوخه،جیزه ، بووه .

سه شنبه از فرط پرکاری باروبندیلمو بستنو گفتن : باروبندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست ، توی این خونه دیگه جایی واسه حرفای تو نیست

منم پلنگ صورتی ، آخر استعداد شالو کلامو بستمو رفتم لاهیجان ، روز تولد مهدی موعود ، همه جا جشن بود و شلوغ و من کلی واسه خودم لذت میبردم . کلی واسه خودم تو لاهیجان تنها تنها چرخیدم . آخرش سرگیجه از نوع الاغی گرفتم ( بی تربیت)

اصلا قضیه لاهیجان رفتنم اینجوری شد . که دختر عمو جان ، نسرین خانوم گل گلابم بعد از مدتها از همدان اومده بود و من حسابی دلم براش تنگیده شده بود . از اونجایی که جمعه برمیگشت همدان گفتم تا مرغ از قفس نپریده برم ببینمش . نسرین دو سال از من کوچیکتره و تقریبا ً برعکس منه . هرچقدر من اکتیوم اون بی حوصلس ، هرچقد من حرف تو آستینم دارم اون ساکته ، هرچقدر من جسورم اون نیس ، خلاصه با وجود دو تا دنیای متفاوت فوق العاده عاشقشم ، اینم بگما نسرین از خانومی هیچی کم نداره . الانم سال 4 پزشکیه .( جنبه تبلیغاتی داشت ؟!!!!!) . آقا همین که رفتم دیدمش کلی بغلو ماچو موچ رفتم سراغ موبایلش . مثل یه بختک ، مثل یه فوضول ، وای مخم هنگید smsهاشو  که نگاه میکردم هی dr habibiتکرار میشد . به به . چشمو دلم روشن . خلاصه کشیدمش به باد اعتراف هر 600 تا sms شو با دقت چک کردم . خوب راستش ته ته دلم خیلی از کارش خوشم نیومد . شرمنده که اصلا ً حال ندارم توضیح بدم چرا خوشم نیومد . نه اینکه کلا ً با قضیه دوستی مخالف باشما نه . اما خوب ..( خدایی حوصله منبر رفتن ندارم الان) خلاصه همش تو اتاق بودیمو هر هر کر کر میزدیم .خوب چی داشتیم بگیم از خاطره هامون میگفتیم از ماجراهایی که تو این مدت برامون پیش اومده بود . خوب هر رفتی یه برگشتی داره . حالا نوبت اون بود که گوشیمو چک کنه . اما من همه چیزم مثل کف دستم صافه . فقط یه دو جا شبه برانگیز بود که براش توضیح دادم.شبم ساعت 12 بود که رفتیم بام سبز . جای سوزن انداختن نبود . تا 2 اونجا بودیم .عالی بود . بعدش برنامه دریا رو ریختمو خلاصه رفتم رو مخ نسرین رفتیم شنا . اما دیر رسیدیم . گفتن 5 مین بیشتر وقت ندارین واسه شنا . ما هم فرصتو غنیمت شمردیمو رفتیم . خیلی خوب بود . یه نیم ساعتی تو آب بودیم . تو منطقه آزاد شنا میکردیم بهتر بود . اما دردسر داشت . بعدشم که موری اینا و پدرجان اینا اومدنو همونجا شام خوردیمو بعد والیبال زدیمو کلی کف کردیم .تو این مدت پسرعموجانم واسمون سنگ تموم گذاشتو حسابی با حرفاش حالو هوامونو عوض میکرد...

حسابی این چند روز ماشین سواری کردم . صدای آهنگم آخر . خدایی خیلی حال میده . فکرشو بکن . تو خونه ما داداشا تو دو تا مد متفاوتن . موری تیپش کاملا ً اسپرتو سوسولی که الهی من دورش بگردم . خدایی اون تیپی خیلی خوشکل میشه . موصی هم تیپ رسمی ( خوب موری از لحاظ شرایط کاری اصلا ض وابسه به این د.و.ل.ت نیست . اصلا ً شرایط کاریش یه جورایی همچین تیپایی رومیطلبه ) .موصی هم به خاطر اینکه جهاد رفتو آمد میکنه مستلزم اینکه تیپ رسمی بزنه . البته به اصرار من برای تفریح و بعضی مناسبتای خاص تیپ اسپرت میپوشه . منم که موضع مشخصی ندارم .اما الان مدتیه نمیدونم چرا حوصله بزک دوزک ندارم . دیروزم که رفتیم جنگل یه جای دنج و باحال .وقتی شب شد خانواده اکتیو شدنو صدای آهنگ آخرو حرکات موون . ای ولله . آخی حسابی بعد مدتها انرژیمو خالی کردمااااااااااا . آقا پریشب رفتیم عروسی . همچین میگی عروسی ها . اوووف چه خبر بود . روم به دیوار همچین مرد و زن تو هم تو هم شده بدند که نگو . خانوما هم که قربونشون برم صرفه جویی کامل در پارچه . ماشالله چه خانومای قناعت کاری . ولی خدایی عروسی اکتیوی بود . روی هم رفته واسه ما که تماشاگر بودیم خیلی باحال بود...

خوب از اوضاع احوال خودم بگم . که شکر خوبم . هی میخوام آدم بشم نماز بخونم اما دستو دلم نمیره سمتش . بدجوری دلم یه تحول بزرگ میخواد . نمیدونم چی اما یه چیزی که زندگیم رو زیرورو کنه .شاید یه حضور خاص . این چند روز که همش عروسی بود . یه خورده دپ شدم که چرا تو این مدت دو تا نشدم . شاید دوتایی بهتر بشه روزگار رو گذروند( من عادتم همینه . تا یه عروس میبینم جوگیر میشم) . گاهی وقتا میگم خوب وقتی همه اصرار دارن به عروسی کردنم حتما ً یه چیزی میدونند میگن ( اونا دو تا پیراهن بیشتر از من پاره کردن) . اما خوب ازدواج و رفتن تو آرمانشهر یه کس دیگه شرایط خاص خودش رو میطلبه  . دیروز مادرجان باز رفت رو مخم . که دیگه کم سنو سال نداری ازدواج کن . برو سر خونه زندگیت . راستش خیلی فکر کردم .پر بیراه هم نمیگفت . الان تو شورو حال جوانیم . پر احساس پر لطافت . مگه عمرمو قواله دادم . بقول مامان که میگفت ارشد رو تو هر شرایطی هم میتونی بخونی . اما اگه بخوای هی این دستو اون دست کنی انتخاب واست مشکل تر میشه . راستش یه جورایی تسلیم نه بهتره بگم قانع شدم . چون دیگه حس میکنم تاریخ مصرف تنهاییم تموم شده .حس میکنم تا حالا اونقدر گند زدم به زندگیم که نمیشه تنهایی جمش کرد .این شد که تصمیم قاطع گرفتم تو اولین کیس مناسب و شایسته ای که از این به بعد اومد جواب + رو بدم بره پی کارش . یعنی کیه اون مرد خوشبخت ؟( اعتماد به نفسو حال کردی؟ ) .تعجب نکنین بابا . خودمم تاحالا بشر به پررویی خودم ندیده بودم . نظر کارشناسی موری اینا اینه که من باید یه مارکوپلو پیدا کنم که بتونه از دست من دوام بیاره و منو روز اول پس نفرسته خونه بابام !!!!!!!!!

حقیقت 1 : سعی میکنم شاد باشم . اما چند جای زندگیم بدجوری داره میلنگه این شده که این روزا دپ شدم

حقیقت 2 :از دست بعضی ها بد جوری حرصیم

حقیقت 3 : این روزا چون همش تو خونه ام سخت مشغول پاچه گیری اینو اون هستم . کم کم دارم حار میشم ( بگو دور از جون)

حقیقت 4:موصی رو مجاب کردیم که واسش زن بستونیم . این همه دختر خوب نمیدونم چرا اینقدر بی عرضستو خودش کسی رو نداره . این شد که دارم خودم دست به کار میشم . خدا کنه همه چیز خوب پیش بره . البته چون آشناست بعد اینکه بهم معرفیشون کردم . موصی تا حالا صد بار دیدتشا اما میگه نه من خوب ندیدم .احتمالا ً تا فروردین دوست بمونن بعد عقد کنن . هم کار موصی یه ثبات پیدا کنه هم اینکه بیشتر همو بشناسن . البته تو این مدت منو مامانو الی هم به خودشو خانوادش سر میزنیم که فک نکن الله بختکیه قضیه ( ای ول یه نیناش نیناش می افتیم) . پدرجان که میگه تو این مدت با هم چت کنندو با هم بیرون و...بابا اپن مایند . تکلونوژی . عصر ارتباطات . پدرجان یه لحظه توهم گرفت فکر کرد کشکه .ایشالله هرچی خیر باشه همون میشه . اما خدایی کیس موردنظر خیلی ماهه

حقیقت 5 : دوستای وبلاگیمو عجیب غریب دوست دارم

خیلی سالارین . تصدقه نگاتون . فدای خنده هاتون . بزن قدش

یا حق

 

نویسنده : میترا ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چوب خط 19 . تصمیم مهم . ..

دقیق یادم نیست کی بود . شاید همین چند روز پیشها و شاید کمی دورتر از اونی که به خلوص باورم قد بده یادگرفتم که امید داشته باشم حتی وقتی همه ناامیدی رو تو بوق و کرنا کردن ...

اما قضیه قضیه دله ، قضیه شبهای بی قراریه که داره زیره سنگ عادت له میشه ، قضیه قضیه ی حرفای نگفتست که بدجوری تو ته تهای گلوم چنبره زده ...

اصلا ً تو قاضی . کلاتو اینور اونور کن . چی لای چرخ زندگیم گیر کرد که اینجوری منو پیچوند ؟ آخه با معرفت من چند تا ملق زدم تو چرا چشماتو هشت تا کردی گفتی ای ولله ...

امروز چله بی ارادگی ها و همه منم منم بزک زنگوله پا رو گرفتم . نمیدونم چی شد که نشد تو رو دعوت کنم آخه درجه آهو ناله ها زیاد بود از مرده خوری هم که خبری نبود پس دیگه هدف پشت دلایل گم شد.

اگه اومدی و دیدی باز گفتم : "خدا چرا شدم پر بلا " بزن تو دهنمو بگو : "حیف خدا که اومد تو دهن تو بی حیا "

نمیگم برام دعا کن که قبله آرزوهام راست بمونه اما اگه  چشات یه جایی لحظه ی حتی اگه شد تو خرابات دلت رفت سمت خلوص یه یاد کوچولو ازم بکن مابقی رو بسپار به خودش که بدجوری نفسش حقه

امشب از اون شبای الکی ملکی نیست که الله بختکی بندازمش پشت گوش . امشب یه خبراییه که خیر و شرش قراره با هم به جونو دل بخرم...

سلام

اول بزار یکم درباره این آقایون حرف بزنم . واقعا ً چرا همشون بلا استثنا موجودات خودخواه و دیکتاتور هستند؟

چرا فکر میکنند که حرف خودشون حقه؟

چرا فکر میکنند صلاح آدم رو بهتر از خودش میدونند ؟

من که هرکجای زندگیم گندی زده شد همش پشتش تصمیم یه مرد بود . اونم مردهایی که نمیدونم چرا بهشون اعتماد داشتم عجیب...

اما دیگه گول نمیخورم . اصلا ً همین چیزاست که باعث شده همیشه عطاشون رو به لقاشون ببخشم . گاهی وقتها ( اکثر وقتا) از این جنس تو حد بینهایت متنفر میشم . البته امیدوارم عشقولی من . شاهزاده کوچولوی قشنگ من ، همه هستی من تو این دسته از آدما نشه ، الهی عمه دورش بگرده تا منو داره غم نداره . لوسمکه عمه مرد شده اساسی . آقا فکر منحرفو هرگز نمیشه درست کرد . هروقت میخوام لوسمکمو ناز بدم میگم : وای الهی همه دوست دخترات برات بمیرن ، وقتی بزرگ شدی یه عالم دوست دختر بگیر عمه پشتشه ، بعد الی منو دعوا میکنه میگه یه موقع به فکر تحصیلو آینده بچه نباشیاااااااااااااا . خوب فکر منحرف این عواقبم داره . ولی خدایی خودت فک کنم چقد مزه داره همه دخترا براش غشو ضعف برن بعد منو لوسمکم براشون آتیش بسوزونیم ( البته اگه حساب کتاب کنیم من عمر نوح میخوام و جوانی مداوم تا بتونم پایش باشم تو همه اومور...)

عجب بساطی شده ها . این فارسی 1 قطع شده ملت رفتن تو خماری . من که دیگه آخرا نگاه نمیکرئم فیلما رو ، آخه دیگه واقعا ً بی مزه شده بود . اون سالوادورو دیدین . واسه خودش داشت حالی میکرد هر روز با یکی بود . بابابزرگم که دیگه حسابی داشت با این فیلما خوش میگذروند. ولی واقعا ض مخرب بود واسه خانواده ها . بقول موصی این فیلما باعث شده که دیگه دوست پسر و دوست دختر تو خانواده ها عادی شده . خوب شاید در واقع چیز خاصی نباشه اما تو خانواده های سنتی میتونه مخرب باشه...( اینم از تحلیلات من)

عقده ای شدم بدجور . آخرش نرفتم شنا . بدجور رو دلم موند . دریا تو این چند قدمی اونوقت من در حسرت شنا . امشب شام هم میریم کنار دریا . واقعا ً انصافه ؟ نه اینکه شنا بلد باشماااااااااا . اما از اینکه تو آب پرپر بزنم خوشم میاد . واسه همین چیزاست که خواهان فرزند بیشتر زندگی بهترم . فکرشو کنید اگه من کلی خواهرو برادر داشتم اونوقت دیگه اینجوری عقده ای نمیشدم . آخه خدای با مرام خواهرم دیگه چیزی بود که به ما ندادی . واقا ً داشتن یه خواهر نعمتیه . خوب خداروشکر که الی مثل خواهرمه و فوق العاده واسم عزیزه . فکر نکنم هیچکی مثل منزن داداش به این ماهی داشته باشه . از تمام زیروبم احساسو زندگیم باخبره . البته جز یه چیز که هیچکی خبر نداره.....الهی دورش بگردم . امیدوارم که خودشو بچه عزیز تر از جانم سالمو سلامت باشن( عمه بشم کلاسم خیلی بالا میره هااااااااااااااا)

اوووووووووووووووه چقدر فک زدم . خوب دوست جونیها میروم تا به سجود بت دیگر باشم ...

مراقب خودتونو گلای تو باغچتون باشید

امشب بزرگترین تصمیم زندگیمو میگیرم اما تا زمانی که پروسش انجام نشه خبرشو نمیدم پس تو خماری بمونید تا بعد...

نویسنده : میترا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چوب خط 18 . خودت حالمو قضاوت کن

گاهی وقتها نوشتن بعضی از حرفا اونقدر سخت میشه که دوست دارم قلبمو از تو سینم در بیارم که خودش حرف بزنه . مثل الان

سلام

امروز آقای ا.ق بم اس داد که میخوام راجع به اداره مطلبی بگم . طبق معمول بدشانس اس نرفتو زنگیدم . گفت فکر نمیکنی وقتی کاراموزیت تموم شد دیگه اومدنت به اداره یکم بی معنیه . برق منو گرفت .یه حس بد همه وجودمو با همین جملش گرفت . خلاصه ادامه جمله هاشم تو همین معنی میچرخید . بعد درباره موندم تو شرکت حرف زد که مادرجان اومد تو اتاقمو بهش گفتم درباره این موضوع صحبت نکنیم بهتره .( آقای ا.ق مدیر شرکته ) . مادرجان فهمید با کی میحرفم اما گفتم درباره وبلاگ شرکت بش زنگیدم . نخواستم ذهنشو با گفتن حقیقت مشغول کنم . چون اینطوری فکر میکرد چه کار ناشایستی ازم سرزده . بعد اینکه تماسو قطع کردم اونقدر عصبانی بودم که دلم میخواست بلندبلند جیغ بکشم که ای بابا وسط این همه مشکل این حرف دیگه چی بود . خیلی حس بدی بود . نه میشد جیغ کشید نه فکر کرد واسه همین یه چند دقیقه چشامو بستمو خوب روزای گذشتمو مرور کردم . بعدش با خودم فک کردم نکنه کسی درباره رفتو آمدم چیزی گفته یا درباره برخوردم با خود شخص آقای ا.ق ( از شانس بد ایشون مجردن!!!!!!!!!!!!!)  . خلاصه بعد از چندتا اسی که بش دادم بم زنگیذ و گفت که اصلا ً همچین چیزی نیست فقط با توجه به مسائلی که از محیط اداره میدونند و هزار و یک دلیل منطقی دیگه و با توجه به همه احترامی که واسم قائلن بهتر من رفتنمو به اداره کنسل کنم ( یاد آهنگ کنسل مجید خراطا بخیر)بعد درباره موندنم تو شرکت حرفید که مثل همه خبراییکه تو این مدت بم رسید بوی ناامیدی میداد و هزاران نمیشود . و یه جمله زیبا اول حرفاش گفت به این مضمون : کسی که شما رو تو وهله اول ناراحت میکنه بد شما رو نمیخواد ( یعنی خودش) و کسی که شما رو تو وهله اول خوشحال میکنه خوب شما رو نمیخواد...

بهم میگفت عوض اشتغال بشین به ارشد فکر کن و با شرایط خونه و خانوادگی که داری بهترین زمان ممکنه . حال کردین خدایی . خیلی راحت یه طرفه رفت پیشه قاضی و راضی برگشت . دلم میخواست چند بار بش بگم مرد مومن مگه همه شرایط مساعد یعنی همین . مگه همه زندگی یعنی پول . پس تکلیف روحم چی میشه که دارم میبینم چطوری جلوی چشای خودم داره تخریب میشه . میدونم که هیچ کس ضامن روحم نیست . بیخیال

فک کنم تو پستای قبلیم دلیل اصرار من واسه موندن تو این اداره رو گفتم . اما دلیلش اول از همه علاقه زیادی هست که تو این کار پیدا کردم و مطمن بودم که میتونم تو این کار با فکرایی که داشتم پیشرفت زیادی کنم . دومش از لحاظ روحی خیلی  باهام سازگار بود و انرژیم رو دو چندان میکرد و دیدم رو نسبت به جامعه کمی بازتر ( همیشه سعی کردم هر جایی که هستم همه نکات خوب و بدش رو برای خودم بدزدم) سومش استقلال مالی و شخصیتی بود که توشرایط فعلی از نون شب برام واجبیتر بود ( میرفتم خاستگاری و تشکیل خانواده و خلاصه دیگه ... شوخی کردم بابا . واجبیش به خاطر این بود که اینجوری میتونستم یه کوچولو از خجالت پدرجان در بیام) و بیشمار دلیل دیگه

آره مثل همیشه بیخیال . دست اداره رو بوسیدمو گذاشتم تو صندوقچه صورتی خاطراتم . خوب بازم شکر یه بخش از زندگیمو هرچند کوتاه اونطور که خودم حال میکردم زندگی کردم . و یه کوچولو به خودم میبالم که اونقدر دختر قوی و با اراده ای بودم که تونستم تو همین مدت کم کاراموزی خودمو تو اون اداره ثابت کنم ( آخه تو اون اداره هیچ کاراموزی مثل من نبود) . حداقلش اینه که اونجا تونستم برای خودم کلی دوست پیدا کنم .( منم خراب معرفت)

باز زندگیم وارد یه پروسه جدید شد . و مطمنا ً کمی نفس گیر تر از قبل . حالا از این به بعد مادرجان هر روز منو جلوی چشمش میبینه و روز صد بار بحثای همیشگی . خودش کم بود الی و موری و موصی هم باش همکاری میکنند . شما فکر میکنین چی کار کنم بهتره ؟

چندتاکار میشه کرد:

یا اینکه بشینم اساسی رو ارشد برنامه ریزی کنمو قید همه چیز رو بزنم .

یا اینکه همچنان بدون مدرک برم دنبال کار

یا اینکه عروس بشم برم پی شوهرداریم . و یه جورایی از مفت خوریم لذت ببرم .چیزی که هرگز باش حال نمیکنم

یا اینکه  فکر جدیدی که تازگیا بسرم زده برم سمت داستان و رمان نویسی . که اینم هزینه های خاص خودشو میطلبه

ایییییییییییییم . توکل بر خدا . خدایی که خودش میدونه خیلی مخلصشم . همیشه دعای توسل آرومم کرده و تو این آشفتگی باز دعای توسل باید به دادم برسه.

دیگر نوشت : موری پنج شنبه صبح رسید خونه . چقد دیدنش خوشحالم کرد . کچلش کردم از بس بوسیدمش . بوس روز بخیر . بوس عصر بخیر . بوس حالت چطوره . بوس شب بخیر . از اینکه میدیدم موری و الی اینقدر خوشحالن که بعد از 3 ماه همدیگر رو دیدن کلی ذوق کردم . یکم از اوضاع اداره پرسید که به مختصر بسنده کردم . چون میدونستم خبرگزاری ایسنا ( مادرجان) همیشه اخبار رو بصورت آپدیت به موری خبر میده. موصی هم دیگه کم کم داره پروژشو تحویل میده و همگی اصرار داریم که زنش بدیم . خودش که کسی رو زیر سر نداره . منم یکی رو بش معرفی کردم که فعلا ً دم به تله نمیده . تو این شرایط عروسی میچسبه...

آها یه خبر دیگه اینکه دیروز رفتم کارای پاسپورتمو انجام دادم که به امید خدا تو همین ماه قبل ماه رمضان برم سوریه . احتمال اندکی هم هست که بعد ماه رمضان باشه . اما خوب به خاطر دو تا مشکلی که برام پیش اومده یکم از ذوقو شوقم کاسته شده...

زندگی یعنی همین . سختی ها باید باشند تا خوشی ها خودشونو نشون بدن ( حالا هی خودمو با این حرفا خر کنم....)

طبق معمول دوستتون دارم عجیب غریب . مرسی از همه کامنتای قشنگتون

نویسنده : میترا ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ چوب خط 17 . یه جورایی آروم ترم

امروز که دلیل آخر هم مجتمع شد بر دلایلم وقتی از اداره برگشتم چپیدم تو اتاقمو گذاشتم که چشام تا دلشون میخواد بباره

هنوزم چشام هوای باریدن دارند اما باید خوددار بود . دیگه خودمم از دست خودم کلافه شدم . از دست همه ندانم کاریهام . از دست همه یکدندگیهام و شاید از دست همون چیز غریبی که بدجوریه مدتهاست منو مشغولش کرده

کامنتهای پست قبلی خیلی تاثیر گذار بود . و قشنگ تر از همه جمله ای بود که باغ تنهایی برام نوشته بود . راست میگفت . چرا همش دلم میخواد همه منو درک کنند در حالی که خودم قادر به درک دیگران نیستم . چرا همیشه اینقدر خودخواهم که دلم میخواد دیگران  اندازه ای دوستم داشته باشند که خودم دوست دارم. چرا همیشه دلم میخواد توجیه همه کارهای بدم رو دیگران بدون هیچ سرزنشی بپذیرند که مبادا ناراحت بشم . واقعا ً چرا ؟ شاید چون همیشه لوسو نق نقو بزرگ شدم . شایدچون زیادی تو خونه نازمو خریدن و توقع دارم اجتماع هم باهام اینطوری تا کنه . راستی چرا ؟

امروز که از اداره برمیگشتم انگار کوه بدبختی رو سرم آوار شده بود ، آزاده و بقیه بچه های کنترل فهمیدن که خیلی دپم . وقتی تو ماشین بودم دلم میخواست برم . هر جایی جز خونه .  دلم میخواست فقط صدای آهنگ رو میزاشتم آخر و میرفتم . شاید جایی که همیشه معتقدم اونجا انتهای دلدادگی هست میرسیدم .

اییییییییییم حق با شماست . من دختر قوی هستم و تند باد حوادث نمیتونه گل لبخند رو از لبهام بچینه . من شادم چون شادی بی چکو چونه ترین حقیه که میتونم از دنیا و همه آدمهاش بگیرم

این پست کوتاه رو گذاشتم که خیالتون رو راحت کنم که میتی دلش گندس ...

مراقب خودتون و اون لبخندهای صورتیتون باشین ...

دوستتون دارم

انتها نوشت : آقای ابولفضل در مورد رنگ زمینه شاید حق با شما باشه اما به خاطر سرعت کم واقعا ً حرص دراره بخوام وبلاگو دستکاری کنم

نویسنده : میترا ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد